أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
358
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بدين شكل و بر اين هيأت از فتنهء پادشاه وقت گريختند براى دين خود و در اين غار شدند ، چون اين حال معلوم كردند شگفت ايشان در زيادت شد و مؤمنان بر يقين افزودند چون ايشان را ديدند كه همچنان جوان و تازه و بقوّت مانده رنگ روى ايشان نگرديده ، و جامهء ايشان شوخگن نگشته ؛ يقين شد ايشان را كه خداى تعالى بر احياى موتى « 1 » و زنده گردانيدن مردگان قادر است پس آن دو رئيس نامهء نوشتند پيش آن پادشاه صالح كه : بتعجيل
--> ( 1 ) - اين روايت همانا معروفترين روايات است در قصّهء اصحاب كهف و روايات ديگرى نيز هست كه ابو الفتوح ( ره ) بعد از نقل روايت محمّد بن اسحاق چنان كه در متن است بنقل آنها نيز پرداخته و نصّ عبارت او اين است : « عبيدة بن عمير گفت : اصحاب كهف جوانان بودند از فرزندان ملوك با طوق و ياره و گوشوار زرّين ؛ روزى از روزهاى عيد ايشان از شهر بيرون آمدند و سگ صيد با خود داشتند و خداى تعالى تنبيه كرد ايشان را و ايمان در دل ايشان افكند ايمان آوردند هر يكى على حده تنبيهى كه خداى كرد ايشان را و هر يكى ايمان خودش از صاحبش پنهان داشت چون به آن شهر آمدند در اين انديشه افتادند و هيچكس از ايشان اطّلاعى نداد صاحبش را بر سرّ خود ، آنگه هر يكى از ايشان انديشه كرد كه از اين شهر بيرون بايد رفت تا شومى كفر و معاصى اينان بما نرسد و هر يكى از شهر بيرون آمدند على خفية من صاحبه ، چون بصحرا رسيدند با هم رسيدند هر يكى صاحبش را گفت : چرا بيرون آمدهء ؟ - او گفت : تو چرا بيرون آمدهء ؟ - آخر اتّفاق كردند بر آنكه هر دو بكنارهء شوند و راز با صاحبش بگويند همچنين كردند و راز يكديگر را آشكارا كردند رأى همه بر ايمان متّفق بود و سگ صيد با خود داشتند گفتند : اكنون بيائيد تا امشب بغارى شويم و آنجا بخسبيم فردا را تدبير خود بسازيم آنشب در غار شدند و بخفتند خداى تعالى خواب بر ايشان مستمرّ كرد تا سيصد و نه سال بخفتند و كس راه بايشان نبرد جز آنكه ايشان را مفقود يافتند جماعتى كه ايشان را اين همّت بود لوحى برگرفتند و نامهاشان و انسابشان و عددشان و تاريخ غيبتشان بر او نوشتند كه فلان و فلان و چند كس از معروفان و جوانان شهر مفقود شدند و كس ايشان را باز نيافت و خداى تعالى آن غار پوشيده كرد از چشم خلقان و آن لوح در خزينهء پادشاه بنهادند و گفتند : همانا اينان را نشانى باشد چون قرنها بر آن بگذشت و مدّت بسر آمد خداى تعالى اطّلاع داد بر ايشان چنان كه گفت : و كذلك أعثرنا عليهم ؛ الايه وهب بن منبّه گفت : يكى از حواريان عيسى بدر شهر اصحاب كهف آمد و خواست كه در آنجا شود او را گفتند : بر در اين شهر بتى نهاده است كسرا رها نكنند كه در آنجا شود تا آن بت را سجده نكند او در شهر نرفت و بر در شهر گرمابهاى بود رفت و آنجا كار ميكرد و مزدى ميستد و نفقه ميكرد و خداى را ميپرستيد صاحب گرمابه از قدوم او خير و بركت بسيار ديد او را اكرام كرد و مردم او را از حسن سيرت و صلاح او دوست گرفتند و او اخبارى كه از عيسى شنيده بود مردم را ميگفت و با خير و طاعت دعوت ميكرد جماعتى به او گرويدند و او را با صاحب حمّام شرط آن بود كه بروز كار او بكند و بشب به كار خود مشغول باشد تا يكروز پسر پادشاه آن شهر زنى را برگرفت و بفرمود تا گرمابه خالى كردند و خواست تا در گرمابه شود مرد او را راه بنداد گفت : شرم ندارى و تو پسر ملك شهرى اين كار به تو زشت باشد پسر پادشاه خجل شد و برگشت پس آمد و خواست تا در گرمابه شود دگر باره نهى كرد و وعظ كرد برگشت و بار ديگر آمد و بانگ بر او زد و او را براند و در گرمابه رفتند او دعا كرد خداى تعالى هر دو را هلاك كرد و بمردند ، ملك گفت : حال پسر من چه بود ؟ - گفتند : صاحب حمّام او را بكشت اين حوارى با حمّامى و جماعتى كه مصاحب ايشان بودند از آنجا بگريختند شب ايشان را دريافت در غارى شدند و بخفتند در راه مردى را ديدند صاحب زرعى و سگى با خود داشت كه زرع او را نگاهداشتى ايشان را گفت : شما چه قوميد ؟ - گفتند : مردمانى كه از دست ظالم گريختهايم او گفت : مرا ميبايد كه با شما موافقت كنم و سگ در دنبال ايشان بشب در غار بخفتند خداى تعالى خواب برايشان افكند تا سيصد و نه سال بخفتند و كسان ملك در طلب ايشان بودند راه بايشان بردند و ايشان را خفته يافتند خواستند تا در آنجا شوند ترس منع كرد ايشان را آخر گفتند : تدبير آنست كه در اين غار برآريم تا اينان در اينجا بميرند از گرسنگى و تشنگى ؛ همچنان كردند . وهب گفت : ايشان در آن غار مدتى بماندند وقتى شبانى آنجا رسيد و بر آن كوه گوسفند ميچرانيد باران بگرفت او را انديشه كرد و با خود گفت : در اين غار ببايد شكافت تا بشب گوسفندان را در آنجا ميبرم در آن غار باز كرد و خداى تعالى ايشان را بيدار كرد .